Lilypie First Birthday tickers سلوا پرنده زیبای بهشتی

سلوا پرنده زیبای بهشتی

 

هفته هفتم کفشدوزکم

این هفته هم مثل هفته قبل البته با شدت بیشتر ی " ت ه و ع  " داشتم  هیچی تو معده ام بند

 نمی شه  اوایل میوه می تونستم بخورم اما الان نه 

دیروز مامانم آمپول ب ۶ به من زد  ویه ذره  حالم بهتر شد و تونستم کمی غذا بخورم

انگور کوچولوی  نازم  خوشگل ملوسم

عزیزم خودتو ناراحت نکن مامانت خیلی خیلی خوشحاله که حالش بده چون وجود تو  را می تونه به خوبی

حس کنه و  بفهمه که تو هنوز هستی و داری رشد می کنی

خیلی دوستت دارم

خدایا شکرت

خودت می دونی که این هدیه چقدر برای ما عزیزه  ازت می خوام که خیلی مواظبش باشی

 

پیوست : از زمانه جونم مامان پرهام خوشگله خودم بی نهایت متشکرم که همیشه لطفش چه قبل از اومدن نی نی گوگولی و چه بعد از ورودش  شامل حال من و کفشدوزکم شده ،مهربونی هات را هرگز فراموش نمی کنم دوست خوبم "  همیشه سالم و شاد باشید . "

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ - مامان سمیرا


هفته ششم

خدایا ممنونم

خوشگل و عزیزکم

اصلا فکرشو نمی کردم که به این زودی ابراز وجود بکنی و

بخواهی به مامان و بابات خودت نشون بدی

درست از وقتیکه رفتم تو هفته ۶ حالتهای منم عوض شد

واقعا جالبه

سر معدم سنگینه و هیچی میل ندارم بخورم و همش حالت

ت ه و ع دارم مامان بزرگت سر من و خاله جونت اصلا ویار

نداشته من هم  فکر می کردم که مثل مامان بزرگم اما نه

تو خیلی بلایی اومدی به من بگی که این همه اتنظار می

کشیدی و منو می خواستی دیدی چقدر سخته ! دیدی

باید خیلی تحمل داشته باشی ! اما اینو بدون مامانت

بیدی نیست که از این بادها بلرزه  توی این ٢سال روزها و

شبهای سخت تر از این را پشت سر گذاشته و آماده است

که از تو با تمام وجودش پذیرایی کنه کوچولوی من

من فقط کمی نگرانم که به تو سخت بگذره و تو ناراحت

بشی چون چیزی نیست که بخوری اما از ذره ذره و سلول

سلول من بردار و تغذیه کن تا بهت بد نگذره مامانی من

امروز دارم می رم دکتر تغذیه می خوام خدا بخواد تحت نظر

باشم که الکی وزن زیاد نکنم آخه می دونی که مامانی

کمی تو پولیه

راستی از بابایی بگم که خیلی خوشحاله و از اینکه بهش

می گم بابایی کلی کیف می کنه دیشب حالم خوب نبود

حدود ساعت ۴ صبح بود که بیدار شدم بابایی می گفت

این وروجک از الان داره ما را به بیخوابی و شب بیداری عادت

می ده و داره از  خط و نشونهاشو می کشه

اما ما نازشو خریداریم خیلی هم خریداریم

نازت چنده کفشدوزک ناز نازکم

اصلا نمی دونم چه جوری باید از خداوند شاکر باشم که تو

رو  بالاخره به ما داد پرورگارا هر چی سجده کنم کمه

خودت حافظ و نگهدار تو راهی کوچولوی ما باش

دوستای مهربونم به راهنمایی هاتون نیاز دارم

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ - مامان سمیرا


آدرس دکتر خوبم

از  این همه لطف و محبت که در حق من داشتید و تبریکات مهربونانه شما  بسیار ممنونم

من با کمک خدا و بعد شما و دعاهای خوبتون بود که به حاجت دلم رسیدم

این پست رکورد بیشترین نظرات را به خودش اختصاص داده خدایا خیلی خوشحالم

                                      شکرت 

خیلی از دوستام درخواست کرده بودن که من اسم و شماره دکترم را بدم

چشم با کمال میل فقط  یه شرط داره !  هر کی انشاا...... نتیجه گرفت ما را هم در جریان بذاره تا  بتونیم

باعث امید بخشی  بقیه مادران منتظر  باشیم                                             الهی آمین

                                        جناب آقای دکتر بزرگ علوی                                                 

                                                                        شماره مطب :

                                                        22264787

                                                       22264786

روزهای زوج 10-12 صبح

عصرها همه روزه به جز پنجشنبه و جمعه   : 5 تا 8 شب

به امید اینکه هرروز مامانهای سال 1388 اضافه بشن و همگی با هم جشن مفصلی

بگیریم  

 موافقید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ - مامان سمیرا


خدایا ازت متشکرم

 

       سلام کفشدوزک من 

   سلام مامانی                                                          سلام  خوشگلم

نمی دونم چی بگم

نمی دونم چطوری بگم

نمی تونم  حرف بزنم

 باورم نمی شه     اشک تو چشمام جمع شده         بغض تو گلومه          دارم خفه می شم

خدایا  بازم منو شرمنده خودت کردی

فقط ٣ روز مونده به ماه مبارک رمضان حاجت منو برآورده کردی پس راسته که تو قادری تو توانایی

خداوندا   شکرت 

 پروردگارا           ممنونم

زبون من که قاصر شده اصلا نمی تونم باور کنم  

روز شنبه ٩ شهریور  ٢ روزی بود که  اون اتفاق هنوز نیفتاده بود و تاخیر افتاده بود  با

خودم می گفتم اینم مثل ماههای دیگه است انتظار بیخود و ...

اما دلم خیلی شور افتاده بود  عصری از سرکار که رفتم خونه هنوز لباسامو در نیاورده

پریدم تو حموم و بی بی چک را امتحان کردم قلبم مثل گنجشک می زد  خط

اولی مثل همیشه زودی روشن شد همین طور که داشتم بهش نگاه می کردم  دیدم

یواش یواش یه خط کمرنگ دیگه داره موازی اون یکی روشن می شه همینطور شوکه

شده بودم  هی نگاش می کردم ببینم شاید اشتباه شده  با خودم گفتم نکنه

بی بی چکه تاریخ مصرفش گذشته و خرابه یا نکنه به جای ۴ قطره من ۵ قطره

ریختم !! !!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدش شروع کردم به خوشحالی و فریاد کشیدن بیچاره شوشو

از همه جا بیخبر با ترس اومد پشت در حموم و می گفت چی شده عزیزم در را باز کن

خوردی زمین!!!!!  من می گفتم نه مثبته اصلا متوجه نمی شد من چی می گم

بالاخره اومدم بیرون و وقتی تو دستم بی بی چک و دید تعجب کرد و گفت تو کی اینکارو

کردی ؟؟؟؟   نمی تونم توصیف کنم که اون روز هردومون چقدر خوشحال شدیم شوشو

که اشک می ریخت و به من هم می گفت به خودت فشار نیار بعد از اون هم مامان و

بابام که اونها هم شوک زده شده بودن و خوشحال

  خدایا شکرت 

در اون لحظه زیبا من فقط یاد دوستای خوبم که در انتظار این لحظه هستن افتادم و 

 اسامی همشون را با اسم  به زبون اووردم 

فردای اون روز ١٠ شهریور من و شوشو صبح زود رفتیم آزمایشگاه بهار منشی گفت 

 جواب ساعت ٢ حاضره   این ٨ ساعت در زندگیم به اندازه کل مدت انتظار این ٢ سال 

 برام طولانی گذشت بالاخره جواب ساعت ٢.٣٠ حاضر شد بله مثبت بود

فرداش ١١ شهریور رفتم پیش دکترم که فقط مدت ٣ ماه بود پیشش می رفتم

 خردادماه بود که منو  ویزیت کرد و فقط یه نصفه قرص کوچولو به من داد و گفت که

از پنجم  تا دوازدهم  بخورم و برم تا ٣ ماه دیگه حتما باردار می شم  شوشو چون این

دکتر را یکی از همکاراش معرفی کرده بود که خودش هم نتیجه گرفته بود خیلی بهش

اعتقاد داشت اما من نه !  توی این مدت همش غر می زدم و ناراضی بودم

که بالاخره با کمال ناباوری این ماه که ماه سوم بود مامان شدم 

 وقتی اون روز رفتم دکتر می خواستم دستاشو ماچ کنم اما اون گفت که فقط شاکر خدا

باش منکه کاری نکردم اما  واقعا مدیونشم  اون بر عکس دکتر قبلیم که ٢ سال منو الکی

برو و اوورد و خیلی هم بداخلاق بود  از اولش با آرامش و اطمینان جلو رفت ازش خیلی

ممنونم

خدایا شکرت

از همه شما دوستای خوب وبلاگیم که توی این مدت ١.۵ سال که از وبلاگ من می

گذره همیشه حامی و پشتیبان و همراه و راهنمای من بودین  و برام دعا کردین

خیلی متشکرم 

 این قدر تعدادتون زیاده که می ترسم اسامیتون را بنویسم یکیتون از قلم بیفته من

شرمنده بشم  

اما همه اونایی که به من لطف داشتن و الان هم دارن  خودشون می دونن 

 ازتون سپاسگزارم  کاشکی همتون اینجا بودین می تونستم زبونی تشکر کنم خیلی

دوستتون دارم  نمی دونم اگه این مدت شماها نبودین من با تنهایی هام چی کار می

کردم  اما تو رو خدا منو فراموش نکنید الان هم  محتاجم  به شما به دعاهاتون به

محبتاتون به تجربه هاتون

سلام مامانی بالاخره اومدی فرشته ناز من  ؟ کجا بودی تا حالا  ؟

خاله هات می دونن که برای اومدنت من خیلی ناراحتی و درد تحمل کردم  و اتنظار

کشیدم 

 با اینکه هنوز باورم نمی شه که اومدی

اما به خونه خودت خوش اومدی عزیزم من و بابایی حسابی برات دلتنگیم  مواظب

خودت خیلی باش و سفت تو دلم بچسب  

کفشدووزکم تو الان  خیلی کوچولویی  همش ۵ هفته داری کو تا ٣٨ هفته !!!!!!

خدایا شکرت

می دونم  هر چی شکر گذاری کنم  بازم کمه  

                  خودت حافظ و نگه دارش باش

                                                 آمین

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ - مامان سمیرا