Lilypie First Birthday tickers سلوا پرنده زیبای بهشتی

سلوا پرنده زیبای بهشتی

 

پایان 9 ماهگی سلوا ی من

١٠ ماهگیت مبارک دختر ناز نازی من

حس می کنم هر روز که می گذره سلوا خیلی عاقل تر می شه دیگه انگار حرفامونو

متوجه می شه وقتی بهش می گیم " نه ه ه  سلوا دست نمی زنه " یه نگاهی به من

می کنه و با یه لحن بامزه ای می گه " مه ه ه " یعنی نه   - ادای منو در میاره سوال

مثل فرفره از بالای اتاق پذیرایی در عرض ٣٠ ثانیه چهاردست و پا خودشو میرسونه

دم در ورودی و آشپزخونه اصلا نمی شه یه لحظه هم نمی شه  تنهاش گذاشت

ماشاا.... خیلی شیطون شده ، دستشو به میز و هر چی دم دستشه می گیره و

پاهاشو بلند می کنه و می خواد بلند شه ،  وقتی بیداره یه بند حرف می زنه

 " و و و و و"  - " ب ب ب " - " ما ما ما "  فکر کنم به حرف بیفته مغزمون و بخوره

الهی فدای اون صدای ناز و ظریفت بشم من عاشقتم مامانی

از سلوا می پرسیم " سلوا خوشگله؟ " " سلوا ناز داره ؟ " سرشو به حالت تایید

بالا و پایین می کنه یعنی بله ، اون لحظه می خوام کامل و درسته بخورمت و قورتت بدم

قربون اون صورت ماهت برم من

 منم تو خونه همش می گم

            خدایا !  خدایا  !    چی دادی به ما   

                                                               شکرت

                             

هفته پیش من و سلوا رفتیم خونه خاله حمیده جونم مامانی آرین و آرمان خوشگله

خیلی به هر دومون خوش گذشت دختری انگار نه اینگار که داره اولین باره بچه ها را

می بینه برام جالب بود اصلا غریبی نکردکه هیچ تازه همش براشون می خندید و ذوق

می کرد و ورج و ورجه می کرد حسابی هم بازی کرد و هم کیف کرد

ممنونم خاله جون همیشه شرمنده محبتهاتون بودیم و هستیم و خیلی دوستتون داریم

ممنونم آرین عزیزم  خیلی بهت زحمت دادیم خاله انشاا... برای عروسیت جبران کنیم

                                               

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


اولین روز آشنایی من و بابایی

امروز 26 دی ماه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

9 سال پیش چنین روزی من و بابایی برای اولین بار همدیگر و دیدیم

اصلا باورم نمی شه که امسال دختر قشنگم با سن 9 ماهگی در خوشحالی 

  ما سهیم باشه خداوندا شکرت

عجب روزی بود قرار بود ساعت 4 عصر دم در ورودی میلاد نور همو ببینیم

از صبح دل تو دلم نبود  تصور اینکه چه شکلیه؟ چه جوریه ؟ چی باید بگم ؟ اون چی

 می گه و......... فکرم یه لحظه آزاد نمی کرد هوا سرد و بارونی بود عین امروز

یکی از قشنگ ترین روزهای زندگی من اونروز بود یادش به خیر

عزیزم فقط و فقط اینو می تونم بگم

خیلی دوستت دارم و عاشقانه بعد از خدا می پرستمت

 خدا سایه اتو از سر ما هیچوقت کم نکنه  الهی آمین

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


8 ماهگی ستاره آسمونی من

فدای اون مماخ کوفته ایت بشم من

 

 

 

 

 

سلوا اینجا مریض بود و  حال نداشت (اس.... و اس....و تب  )

دستت درد نکنه خاله المیرا که برام اولین ساز زندگیمو خریدی مرسی خیلی خوشگله

مامان و بابام بیشتر کیف می کنند  

دخملی فکرمی کنه چوبهای سازش بستنیه !!!

توی این ماه سلوای من دیگه خوب می تونه بشینه و خودشو کنترل کنه

الهی کفشامو ببینید  مامانی از رولان برام خریده  چون خیلی خوشش اومده بود

 

دارم با لب تاب خاله ام بازی می کنم می خوام برم تو وبلاگ کفشدوزک ناز ببینم

دوستام اومدن؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

اولین باری که خودم با دستای خودم دارم پلو می خورم 

همه جونم و سر تا پامو و  میز و آشپزخونه را پلویی کردم اما چه کیفی داره

 

الان مدتیه وقتی غذا می خوریم دخملی را می زاریم توی صندلی غذاش و کمی پلو

یا مرغ ریز شده براش می زاریم تو ظرف غذاش اونم هر کاری دلش می خواد

می کنه  ما هم برای اینکه راحت غذامونو بخوریم هیچی نمی گیم  سلوایی از اینکه

می بینه داره مثلا با ما غذا می خوره خیلی ذوق می کنه و جیکش در نمیاد

عاشق پلو خالیه خلاصه باید یه جایی شمالی بودنشو نشون بده دیگه

خوب آبروی بابایی و مامانی در میونه

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


7 ماهگی همه عمر من

آبان ماه 1388- مطب دکتر کلانتری - با کلاه و ژاکت قشنگ دست باف

  مامان زیبنده جونم

دستت درد نکنه مامان بزرگ که تا 5 سالگیم برام کاموا بافتی انشاا..... همیشه

 زنده وسلامت باشی و سایه ات بالا سر ما همین طور بابا اسداا...... خوب و مهربونم

 

 قربون اون اخمت برم من 

 

وای وای  آناناس شدی مامانی من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا تازه داره می شینه  30 پانیه که می گذره زودی قل می خوره و می افته

اما خیلی ذوق داره که همش بشینه و فضولی کنه

 ****************************************************

 

7 ماهگی سلوا مصادف شده بود با تولد من 14 آبان

بازم عدد هفت 

 خیلی خیلی به این عدد مقدس اعتقاد دارم چون همیشه برام خیلی اومد داشته

و خوب بوده 

                    خدایا ممنونم

از اینکه امسال با کودکم با عمرم با کفشدوزکم  تولدم را جشن گرفتم نمی دونم چه

جوری با چه بیانی با چه حسی بگویم که  خیلی خوشحالم

خدایا جمع 2 نفره همه خانواده ها را حداقل 3 نفره کن که وجود اون نفر سوم همه

زندگی آدمه 

                                    یارب العالمین

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


چهار دست و پا رفتن شیرین عسلم

خدا را شکر ملوسکم حالش بهتر شد اما چی گذشت به من و بابایی  و مامان بزرگ و

بابا بزرگت  

امسال ایام محرم تاسوعا و عاشورا همش یاد پارسال بودم که چه روزهای سخت و

 بدی بود وقتی دکتربرام استراحت نوشت چه حالی داشتم فقط گریه می کردم و از خدا

التماس می کردم

فکر کردن به اون روزها بااینکه برام خیلی  ناراحت کننده است اما از طرفی باعث

می شه یادم باشه که خدایی هست که همیشه همراه منه و باید فقط به اون توکل کنم

پروردگارا از همه مهربونی هایت تشکر می کنم و شاکرم از اینکه امسال تونستم کودک

ناز خودمو با تموم وجودم حس کنم و ببویم و ببوسم و بغل کنم و نوازش کنم

خدایا هر کی که در آرزوی مادر شدنه بی نصیب نکن

خودت می دونی که چه لذتیه اونو به همه بچشان    

دخترم ٢۵٠ روزه پیش من و بابایی هستی و با آمدنت زندگی برامون قشنگ تر  شده

سلوا درست ابتدای نه ماهگی یعنی ٨ ماه و ٣ روزش بود که اولین حرکت به جلو رو 

 با اون دست و پاهای کوچولو و خوشگلش برداشت واقعا ذوق زده شده بودیم خودش

هم خیلی خوشش اومده بود  سه  تا حرکت می کرد و بعد خودشو ول میداد رو زمین و

استراحت می کرد خیلی با مزه انگار داره کوه می کنه

از دیروز هم دستاشو رو بالش می زاره و پاهاشو کامل سیخ می کنه و می خواد بلند

بشه نمی دونم خانم خانومها هنوز چهاردست و پا نرفته کجا می خواد بره ؟

عاشق دالی بازیه وقتی تو بغل باباییه کل هیکلش و می چرخونه و دنبال من می گرده

و عین موش هی سرک می کشه که منو پیدا کنه

جدیدا خیلی غریبی می کنه هر کی غیر ما و مامان و بابا و خواهرم  و می بینه زودی

لب ور می چینه اما  اصلا دوست ندارم که اینطوری باشه چی کار کنم ؟؟؟

البته فکر می کنم  زمستون و هوای سرد و مریضی ها همه باعث شده که ما کمتر

بیرون بریم  و این دخملی هم خونه نشین شده و مردمو کم می بینه یا شاید هم

طبیعیه چون بزرگتر شده داره اطراف و افراد و می شناسه

 نمی دونم ؟ اما دیگه برای مهمونی رفتن عزا می گیرم خدا کنه اینطوری نمونه !!!!!

فرا عکسای آتلیه حاضره انشاا..... هفته دیگه با عکس میام

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


ای ویروس بد و کنه

از روز شنبه تا حالا درگیر این ویروس لعنتی هستیم که اومده و دخمل منو مریض

کرده الهی فدات بشم مامانی

 درد و بلات بخوره تو سر مامان  کاشکی مامی به جای تو اینطوری می شد و تو رو با

این حال نمی دید

شنبه صبح سلوا رو خونه مامانم رسوندم و اومدم شرکت هنوز کیفم رو میز نذاشته

بودم که دیدم موبایلم زنگ می خوره و مامانمه یهو دلم هوری ریخت چون معمولا 

مامان ساعت 9 و 10صبح  که سلوا دیگه کاملا بیداره زنگ می زنه تا گوشی را برداشتم

دیدم مامانم حال نداره و با یه حالت ناراحتی می گه سمیرا رسیدی اداره ؟ گفتم بله  

چطور مامان ؟ چی شده ؟؟؟ سلواااااااااااااااااا

اره  سلوا 2 بار بالا اوورده هر چی لباس هم اینجا داشته تنش کردم و خیس شده دیگه

لباس نداره دخترم با حوله خوابیده اول براش برو خونه لباس بیار و بعد بیا

 نمی تونم بگم چه حالی داشتم بغض داشت خفم می کرد توان حرکت نداشتم

همکارای شرکت می گفتن حالت بده بیا باراننده برو اما باید خودم رانندگی میکردم

 با چه سرعتی  توی اون شلوغی صبح خودمو اول به خونمون و بعد خونه مامانم

رسوندم دخملی بی حال تو بغل مامان هایده خوابیده بود مامانم همش می گفت

چون دیروز توی سوپ دخملی کمی جو پرک شده ریختی حتما سردیش کرده و نتونسته

هضمش کنه اما من بعید می دونستم چون دو روز بود که داشت اون سوپ و می خورد

و چیزیش نبود اما بازم  عذاب وجدان گرفته بودم و همش  به خودم نفرین و فحش

میدادم که کاشکی جو نمی ریختم تا ساعت 4 عصر حالش کمی بهتر بود و بالا نیورد

و فقط چند سی سی شیر خورد و منم خودم بهشORS  میدادم تا آب بدنش کم نشه

چون 2 دفعه مزاجش هم خوب کار نکرد و ا س ه ا ل بود  خیلی نگران بودم

عصری که باباامید و بابا مهدی از سر کار اومدن دیگه سلوا تب هم  کرده بود و ا بار دیگه

 هم بالا اوورد  از ترس وحشت کرده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم خدا را شکر   

  می  کردم که مامانم پیشمه وگرنه دیوونه می شدم  اول زنگ زدیم به دکتر خودش

دکتر کلانتری اما منشیش گفت که امروز نیست یاد دکتر دوستم اوفتادم زنگ زدم و

خدا را شکر بود

سلوا را با هزار سلام و صلوات بردیم  خانم دکتر تا سلوا را معاینه کرد از من پرسید

کسی دور و اطرافتون این مریضی را نداشته ؟ من و امید کمی فکر کردیم

بعدش یادمون اومد که پسرعمه سلوا از  5 شنبه صبح همین حالت شده بود

اما سلوا اصلا با اون در تماس نبود !  فقط برای 10 دقیقه خواهر شوشو (عمه

الی)  سلوا را خونه مامانش دیده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!! همین !!!!!!!!!!!!1

اما دکتر گفت همون 10 دقیقه هم کافی بوده که ویروس از طریق دهان و مخاط بینی

وارد بدن سلوا بشه و اونو هم مبتلا بکنه  بله به این ترتیب بود که این ویروس بد و لعنتی

به وجود ناز دختر من نفوذ کرد و حال و رمق و اشتها و خنده را از نازگلم گرفت

از طرفی از اینکه فهمیدم ناراحتی گل دخترم مال خوردن جو نبوده خوشحال شدم اما

 از طرفی هم کلافه  !!!!! کاری که نباید می شد شد    " پناه بر خدا "

سلوا با امروز 4 روزه که حالش خیلی خوب نیست و اصلا هیچی نمی خوره و حوصله نداره انگار  تن و بدنش درد می کنه وشبا خوب نمی خوابه و تا صبح از درد شکم ناله می کنه من و بابا امید از شنبه تا دوشنبه مرخصی گرفتیم و خونه بودیم و از عروسک دوست داشتنیمون مراقبت کردیم خیلی سخت گذشت خیلی  ،خدا نصیب هیچ خونه ای نکنه با هر بار کار کردن مزاجش باید کل لباسا و تن و بدنش و می شستیم و حموم می کردیم توی این فواصل هم که دخملی همش گریه و جیغ می زد که منو ول کنید اینقدر لباسامو عوض نکنید این قدر منو نشورید!! خیلی از این وضع خسته شده الهی بمیرم حق داره آدم بزرگش باشه بعد از 1 روز کلافه می شه چه برسه به این ناز نازی از گل نازک تر من

دیروز صبح هم بازم بردیم دکتر دوران نوزادیش اونم با معاینه همون حرفای دکتر قبلی را زد و فقط گفت که باید برای رفع بیماریش صبر و حوصله به خرج بدین و عصبی نشید چون ویروسش کمی طول می کشه از بدن خارج بشه

امروز صبح که بردمش پیش مامان هایده تا حالا یک کمی بهتره اما میل به غذا و شیر نداره و هنوز بی حاله

شاپرک زندگی من

                   پروانه زیبای من

                              کفشدوزک قشنگ من

دوست دارم هر چی زودتر صدای آوازهات و صدای خنده هات و که باعث بخشیدن  روح امید و شادی  تو زندگیمونه بشنوم از اینکه خونمون مثل سالهای قبل ساکته احساس بدی دارم و با دیدن روی ماهت همش اشک تو چشمام جمع می شه و از خدا می خوام که هر چی زودتر خوب بشی شروع کنی به اوجون کردن و بابابا گفتن

این چند روز به اندازه یه عمر برام گذشته و حس می کنم پیر شدم با اینکه می دونم خدا را شکر مسئله خاصی نیست و باید این دوره اش طی بشه تا خوب بشی اما واقعا طاقت 1 روز دیدن درد و ناراحتیت و ندارم دست خودم نیست به قول یکی از دوستام که می گفت سمیرا تو خیلی خودتو اذیت می کنی نباید اینطوری باشی چون هر چی می گذره برای خودت سخت تر می شه و اون بچه هم عذاب می کشه                      راست می گه باید کمی صبور باشم و به مسایل راحت تر نگاه کنم

ای ویروس بد و لعنتی که مثل کنه چسبیدی به دخمل عسلی من

 دست از سرش بردار وگرنه بد نبینی چون با بد کسی دراوفتادی با مامان سمیرا

مامان عاشق یه کفشدوزک ناز

خدایا کمکم کن و خدایا دخترم و خوب کن دیگه طاقت ندارم بسه دیگه

به حق این روزهای عزیز از تو می خوام که هیچ بچه ای مریض نشه

و شفای بچه های مریض را از تو خواهانم

دوستای خوبم مواظب کوچولوهای بیگناهتون باشید

                                                                                          التماس دعا

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


با با با با با با با

همبرگر خوشمزه ما از دیروز شروع کرده به با با با با  با با گفتن

دستت درد نکنه اینهمه مامانی ها برات زحمت می کشن اونوقت تو فندق کوچولو

می گی بابابابا  !!!!!!!!!!!!!!!

الهی فدای اون صدای قشنگت بشم من که وقتی تو خونه پخش می شه

چشمامو می بندم و فقط شکر خدا می کنم

این صداها و آوازهای تو برای ما

      زندگیه ، عشقه ، امیده ، زیباییه ، طراوته ، حس مادریه ، حس پدریه ، حسیه که

نمی شه با نوشتن توصیف کرد

پنجشنبه 19 آذر بالاخره رفتیم آتلیه ، هوا خیلی سرد و بارانی بود

ساعت 11 صبح وقت داشتیم اولش که رسیدیم اونجا سلوا با دخترکهای اونجا شروع کرد

 به بازی و خنده ، بعد خانمی که مسئول اونجا بوداومد تا کارو شروع کنه به من گفت

مامانی چند دست لباس اوردی ؟ منم با یه ژستی گفتم 5 -6 دست !!!!!!!!! با یه کیف

بزرگ پر از کفش های ست هر کدوم از لباسها  !!!!!!!!! لطفا از همشون عکس

بگیرید  !!!!!!!

اولین سری از عکسا با لباسی که از تو خونه تنش کرده بودم شروع شد

 2-3 تایی عکس گرفته شد بعد بادوم خانوم تا دید که نه مثل اینکه معرض توجه شده و

همه دارن از اون هی تپ و تپ عکس می گیرن یه نگاهی به اینور و اونور کرد ویهو زد

زیرگریه حالا گریه نکن کی بکن

هر چی باهاش حرف می زیدیم ، شعر می خوندیم بیچاره خانم های آتلیه آهنگ

گذاشتن ، شکلک دراووردن اما بی فایده بودحسابی لج کرده بود چشماش اشک آلود

و قرمز شده بود منو و بابایی بغلش کردیم و کمی باهاش بازی کردیم  و ادا دراووردیم تا

خانم یک کمی ساکت شد خانم عکاس گفت که با این لباس چند تا عکس گرفتم

 حالا لباس بعدی را تنش کن وایی خدا حالا تازه ساکت شده بود منو و امید یواش

با هزار دعا و خواهش لباسارو درااوردیم تا بعدی را تنش کنیم اما یهو شروع کرد به

گریه که چرا با من اینجوری می کنید خلاصه با هزار زور لباس دومی را تنش کردیم

حالا چه جوری عکس بگیریم از این خانم بداخلاق !!!!!!!!

اولش خوب بود و چند تا عکس به زور البته بدون یه لبخند حتی ملیح !! ازش گرفتن

بعد چون لباسش مخمل قرمز بود نظر دادن که زیر زمینه یه مخمل مشکی بندازیم تا

جذاب بشه چشمتون روز بد نبینه دخمله تا اون پارچه مشکی رو زیرش دید نمیدونم

چی شد انگار ازش ترسیده بود  یه جیغی کشید و همه کاسه و کوزه ها را به هم ریخت

دیگه به هیچ سراطی مستقیم نمی شد یکدفعه دیدیم یکی از اون دختر خانومهای توی

آتلیه یه چیزی اوورد که تا حالا سلوا ندیده بود و خیلی خوشش اومد یه تفنگ اسباب

بازی که از توش حباب صابون میومد بیرون ،خدا عمرش بده اینقدر از این خوشش اومده

بود که حد نداره همش دوست داشت اونو رو با دستاش بگیره نمی تونست !

با این وسیله کمی اروم شد و تونستن چند تا عکس ازش بگیرن اما بازم خنده بی خنده

 خیلی جدی !! تا یکمی شروع می کرد به نق زدن فوری یه شلیک حباب می شد

این حبابها فقط یه بدی داشت که سلوا سرشو با حرکات حبابها حرکت می داد و تا پایین

اومدن اونها را همراهی می کرد دیگه همه مرده بودیم از خنده

بیچاره آتلیه ای ها فکر نکنم هیچ بچه ای تا حالا اینجوری باهاشون نکرده بود

 خلاصه ما که نتونستیم از 5 - 6 دست لباسی که اورده بودم 1 دست بیشتر

تنش کنیم از خیر بقیه هم  گذشتیم !!!!!!!!!!!!!!

ساعت 11 تا 1ظهر کارمون طول کشید

 من وامید از کت و کول اوفتاده بودیم  انگار کوه رفته بودیم خیلی خسته شدیم

این شیطون خانوم از حدود 30 تا عکسی که ازش گرفتن همش 12 تاش خوب شد تازه

اونم همش با اخم و چشمای گریه ای و اوفوس کرده

چطوراین دخمله ما  توی کل عکسا یه لبخند هم نزد !!!!!!!!!! خدا به دادمون برسه

امید که می گفت سمیرا  دیگه از این پیشنهادها ندی ها بذار بزرگتر بشه بعد

 خلاصه 144000 تومان ناقابل پول دادیم و قرار شد 2 هفته دیگه حاضر بشه نمی دونم

والا مگه می خوان چیکار بکنن ؟؟؟

                  اینم از ماجرای عشقی آتلیه رفتن ما

مامانی ، عزیزم ،دختر نازم

تو که بداخلاق نبودی ؟

 چرا این قدر اخمو بودی و ژست می گرفتی

موموشی این کار را نکن اونوقت رو دست ما می مونی ها

قربون اون خنده هات برم من که فقط برای من و بابایی می خندی و دلبری می کنی

و پیش دیگران باکلاس و مغروری

خیلی دوستت دارم عزیزم و برای شاد کردنت هر کاری بگی می کنم اما تو همیشه

بخند و شاد باش که آرزوی من سلامتی و خوشبختی و شادمانی تو هستش  .

***********************************************

پروردگارا طنین آ آ آ ... ها وصداها ی  با با با.... های زیبا و خنده های قشنگ را توی

خونه هر کی که دلش بچه می خواد پخش کن .

                                                                                   الهی آمین

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


230 روزگیت مبارک شکر پنیر من

دخملی  سرماخوردگیشو به ترتیب اول به  مامان هایده بعد بابا امید و بعد

هم مامان سمیرا عیدی داد و چند روز تعطیلی عید غدیر همه را خونه نشین کرد

عجب سرمایی بود گلو درد و سردرد شدید الهی بمیرم برای خوشگلم

همش با خودم می گفتم اگه این دردی که من دارم می کشم اونم تحمل کرده

خیلی طاقتش زیاد بوده قربون اون مظلومیت برم من که چی کشیدی

عزیزدلم انشاا..... هرگز درد و ناراحتیتو نبینم 

پارسال توی چنین روز عزیزی بود که برات اولین وسایلهای سیسمونی رو خریدیم یادمه

هوا سرد و برفی بود  از ساعت11 صبح تا 5 عصر من و بابایی و مامان هایده و بابا مهدی

در حال گشتن و خرید بودیم اصلا زمان و حس نمی کردیم وقتی یکسری خریدها تموم

شد باور نمی کردیم که 6 ساعته داریم راه می ریم از مامان هایده بعید بود اما به

عشق تو همه چی برای همه لذت بخش و قشنگ می شه    

میوه زندگیم خیلی بهتر می شینه و دیگه قل قل نمی خوره چند روزی هست که

نسبت به رفتارهای ما عکس العمل نشون می ده اگه بخندیم اونم می خنده اگه

 الکی گریه کنیم یه طوری آدمو نگاه می کنه انگار ناراحت می شه

عصرها  می رم دنبالش از وقتی که می زارمش توی صندلی ماشین تا خود خونه

همش منو نگاه می کنه یه لحظه چشم بر نمی داره الهی فدای اون چشما  و

مژه های فر خورده و نگاههای نافذت برم دوستت دارم مامانی

این شیطونه عاشق دالی بازیه اگه 2 ساعت باهاش بازی کنی  خسته نمی شه

دیروز منو و با با امید داشتیم چای می خوردیم دیدیم سلوا از توی کالسکه داره خودشو

پرت می کنه پایین که لیوان و از ما بگیره دل هر دومون براش سوخت یه خورده چای

ریختم توی لیوانش و بهش دادم اینقده با مزه  ملچ و ملوچ می کردو  با اشتها می خورد

همش دوست داره هر چی که ما می خوریم بخوره و ادای ما رو در بیاره این فسقلی یه

هنرپیشه به تمام معنی است

ما ها واقعا فکر می کنیم که بچه ها هیچی نمی دونن اما به نظر من کودکان همون

انسانهای بزرگ هستن با همون عقل و فهم اما در سایز کوچک !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 فردا اگه خدا بخواد می خواییم بریم از عروسک کوچولو مون عکس بگیریم

انشاا..... برمی گردیم با عکس

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


تو همه چیم تو همه چیم تو

از صبح تا شب که می خوام بخوابم همه فکر و ذهنم سلوا ست

حتی توی شرکت ! می دونم اصلا کارم درست نیست اما دست خودم نیست خیلی

دارم بهش وابسته می شم

چند روز تعطیلی هم پیش هم بودیم و خیلی کیف کردیم و خوش گذشت

خدا را شکر حال عمومی دخملی کمی بهتر شده اما دکتر گفت که تا ١٠ روز باید

سفالکسین و بخوره اما شربت گایا فنزین و قطع کرد

خوشگل من خیلی شیطونه وقتی سرفه می کنیم الکی ادای مارو در میاره و خودش

هم سرفه می کنه و می خنده ، وقتی بهش می گیم " سلوا اوجون کن " چشماشو

و لباشو جمع می کنه و اوجون می کنه قیافش خیلی بامزه می شه

سلوا صبحا ساعت ٩.٣٠ به همراه خاله شادونه فرنی یا حریره بادوم یا اگه مامانیش

تنبلی بکنه سرلاک گندم و سرلاک ٣ میوه می خوره و حدودای ساعت ١ هم سوپش

می خوره توی سوپش ماهیچه یا فیله مرغ - برنج- هویج - لوبیا سبز - کدو

حلوایی - جعفری و گشنیز می ریزم و میکسش می کنم

عصرها هم آب سیب یا آب گلابی یا کمی شیر موز می دم یه چند روزی لیمو شیرین

دادم اما بازم ترسیدم واقعا نمی دونم باید مرکبات بدم یا نه ؟

دکتر کلانتری به من گفت  اگه پدر و مادر حساسیت ندارن می تونی بدی اما دکتر

گنجوی گفت نه اصلا نباید بدی !!!!!!!

سلوا عاشق ماسته در هر حالتی باشه ماست می خوره منم از ترس اینکه سردیش

نکنه کمی نعناع خشک می ریزم تا سردیشو بگیره این قدر با میل می خوره که هرکی

ندونه فکر می کنه داره چی می خوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روزی  انگار داره با ما حرف می زنه خیلی " آ آ آ آ آ " می کنه و لباشو عین ماهی

باز و بسته می کنه دقیقا حرکتی که توی دوران جنینی می کرد و ما توی سونو سه

بعدیش دیدیم 

سلوا دوست داره همش بشینه و جلوش هم اسباب بازی هاش ولو باشن اصلا تمایلی

برای چهاردست و پا رفتن نداره  ،حالتشو می گیره ، ژستشو برامون میاد کمی خودشو

همون درجا عقب و جلو می کنه اما خبری از چاردست و پا رفتن و جلو رفتن نیست فقط

 افه میاد که منم بلدم اما زودی خسته می شه و نق می زنه کپلی من

خیلی کارای عقب اوفتاده دارم که الان ۶ ماه می خوام انجام بدم تنبلی می کنم

یکیش  عکسای سلوا است که باید چاپ کنم فقط کل عکس ها را توی کامپیوتر سیو

کردم به نظرم اون دوربینهای قدیمی مال بچه گیمون خیلی بهتر بود لااقل این مزیت

داشت که سریع می رفتیم و چاپش می کردیم تازه یادمه بابام همیشه حلقه فیلم  

٢۴ تایی یا ١٢ تایی می خرید تا بتونه زودتر چاپشون بکنه این دوربین دیجیتالی ها

خیلی بده نمی دونم شاید چون تعداد عکسا زیاده انگار آدم زورش میاد

خلاصه هر چی هست که قدیمی هروسیله ای  یه چیزه دیگست

دوم  اینکه دلم می خواد رژیم غذایی را شروع کنم اما نمی شه که نمی شه

انگار دوران بارداریم وزنم کمتر بود و اضافه وزنم بهتر بود تا الان !!!!!!!!!!

خیلی دلم می خواد یه همت و اراده قوی پیدا کنم خدایا   کمکم کن

سوم هم که خونه و زندگیمون و گند گرفته از عید تا حالا اونجوری که باید تمیزنشده

 کل خونه باید یه تمیزی اساسی بشه  ! کٍی ؟  خدا می دونه ؟  

               ********************************

شیطنت از چشم سیات میریزه

     عشوه از اون قد و بالات میریزه

                  چقدر دل تو گیراست

                    چشات قشنگ و زیباست

                  لبات می مونه مثل شکوفه های گیلاس

          چشم بد از تو دور بشه الهی

                    دوست دارم خیلی زیاد مامانی

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ - مامان سمیرا


پایان 7 ماهگی ملوسی من

٢١٠ روزگیت مبارک الماس زندگیم  

این روز نشون دهنده اینه که موموشی٧ ماهش تموم شده  اما به تاریخ ماه هنوز ۴

روز مونده ! ،  اما از اونجا که مامانی خیلی دوست داره زودتر بزرگ بشی

امروز رو مبنا قرار میده و بهت تبریک می گه

دیروز عصری سلوا خیلی بی حال بود همسری پیشنهاد داد که بریم بیرون یه دوری

بزنیم شاید دخملی حوصله اش سر رفته ! من رفتم تا وسایلها و لباساشو آماده کنم

دیدم شوشو امد و گفت سمیرا  فکر نمی کنی بچه داغه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دستم و گذاشتم رو پیشونیش دیدم بله بابایی راست می گه صورتش مثل کوره داغه  

بدو رفتم درجه تب و اوردم تا بزارم زیر بغلش اما چشمتون روز بد نبینه تا درجه را

گذاشتم یه دفعه شروع کرد به جیغ و داد که من ١ متر پریدم فکر کردم چی شده ؟ انگار

 خدای نکرده سوزن خورده که اینطوری گریه می کنه ! خلاصه پدرمون دراومد تا کولی

خانم بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره گذاشت ببنیم که چند درجه تب داره

درجه ٣٧.۴ ارش بود خدا را شکر زیاد نبود  فوری شروع کردم به شستن صورت و پاهاش

و قطره استامینوفن بهش دادم و ١۵ دقیقه بعد دخملی زودی خوابش برد انگار همون

استامینوفن آرومش کرده بود  سلوا را روی تخت خودمون خوابوندم و خودم هم کنارش

دراز کشیدم و به چهره معصوم و بیگناهش نگاه میکردم و قربون وجود نازش می رفتم و

 از خدا می خواستم که زودتر حالش خوب بشه؟

یه دفعه بدون هیچ علایمی ؟ نمی دونم ویروسه؟ چیه ؟

امروز خدا را شکر صبح حالش خوب بود از وقتی هم که اومدم شرکت دلم قرار نمی گیره

هی زنگ می زنم به مامانم و حالشو می پرسم 

خدایا  طاقت دیدن مریضی عزیزتر از جانم ندارم  منو اینطوری امتحان نکن که

اصلا پیروز نمی شم ازت خواهش می کنم .

سلوا کوچولوی قشنگ من چطوری بگم

                                                  دوستت دارم

با چه زبون بهت بگم

                                                         دیوونتم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ - مامان سمیرا