|
سلوا پرنده زیبای بهشتی |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)
آرشیو وبلاگ
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
پرهام دلبند
خاطرات آرین خوشگله من
خاطرات آرمان کوچولوی من
حس قشنگ مادری
شیرین مامان آیین خوشگله
گذرگاه زندگی مادر جون
امیررضا فرشته کوچولوی سحر جون
محمد حسین ناز ققنوس جونم
مارتیا فرشته کوچولوی لیلا جون
پارسا هدیه کوچولوی ریحانه جون
مریم جون مامان فاطمه خوشگله
دوست قدیمی روزنویس خانوم
صدرا جوجوي ناز زهرا جونم
سمیرا مامان پانیذ کوچولو
رازهای دل دوست خوبم
خانم خونه دوست خوبم
ونوشه مامان ساراجونم
سحرجون مامان کيارش
وروجک وبلاگ = آرش
نی نی گوگولی ريحانه
یگانه هستی ساناز جون - سام خوشگله
ايليا عشق مامان بيتا
بهانه جونم مامان برديا
مریم مامان ایلیای ناز
میوه دل نیلوفر جون
هستی مامان منتظر
رايان خوشگله ۲۰۰۷
ماجراهای روزانه من
خانم حنای خوشگل
ايليا پسر رويا جون
گوبولی مادر شد
عسل خانومی
ندا جون
کودک شیرین من (اطلاعات درمورد مراقبتهای کودک)
وبلاگ تخصصی مهندسی عمران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
مرجان(اطلاعات بارداری)
موسسه مادران امروز
نی نی سایت
آشپزی مدرن
شکلک
آشپزی
کوروش ناز آسمان جون×5
ارنیکا خوشگله
ترمه کوچولوی مامان مهسا× 10
رونیکا ناز نازی سمانه جون× 12
نوژ کوچولو
امیرعباس کوچولوی مامانی×28
نازنین ناز بهناز جون 22 خ
آنیتا خوشگله الهه جون×9
آرشام جوجوی مریم گلی
پرهام جیگلی
کیان عسلی مامان زرین×16ف
پرهام خوشگله زهره جون×19ف
مهتاب خوشگله زهرا جون17-ف
عسلی توت فرنگی جون×17آب
سعید رضای گل 6تیر
دخملی مامی×12خ
روزهای انتظار بیتا جونم
النا ناز دخملی فرانک جون
مداد رنگی شیرینم
مریسام خوبم
مامان نی نی ناز 88
ایلیا کوچولوی بهناز جون
مجله شهرزاد
کودکان سایت
جهان کودک
نی نی پارتی
فروشگاه اینترنتی لوازم کودک -تیساگل
کیان معجزه هستی
کلبه نوگلان ایرانی
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
عکس های اردیبهشت و خرداد1390

آتلیه - اردیبهشت 1390

میز تحریر کادویی دنیا و برنا جون برای تولد سلوا

سلوا کفشدوزک من - اردیبهشت 90

پیک نیک اسم رودخونه اش و مکانش یادم رفته - خرداد90

تبلیغ پفک نمکی مینو - قربون اون لپات برم


31 ماه زندگی با دختر عزیزم
سمیرا واقعا تنبل شدی شایدم پیر شدی ....... نمی دونم چی شده
فقط می دونم که :
خیلی دلم می خواد هر روز از کارها و اتفاقات بامزه و خاطره انگیز و گاهی ناراحت
کننده ای که برای سلوای نازم میفته حرف بزنم و بنویسم تا لحظه لحظه های اون خاطرات
رو هیچگاه فراموش نکنم و همیشه یادم بمونه که چه جوری بزرگ شدی هنوز باور ندارم
که 2 سال 7 ماه که با منی انگار که عمریه با هم هستیم اصلا تصور اینکه قبلا چطور
بدون تو زندگی می کردم برام قابل درک نیست دوستت دارم عروسکم دوستت دارم
ملوسکم از هر چی که توی دنیا بگی برام عزیز ترینی خدایا از داشتن این فرشته کوچولو
به خودم می بالم و تو رو سپاس می گویم همیشه حافظش باش
شیرین کاری های سلوا :
(اول یه توضیح مختصری بدم ) سلوا توی مهدش همکلاسی به نام پانیا داره که خیلی شیطون و بد قلقه - هنوز 1 ماه نگذشته بود سلوا رو مهد گذاشته بودم که همین دوست گرامیش گونه سمت راست دختری را چنگ زد و خونین و مالین امدیم خونه و هنوزم که هنوزه بعد از 3 ماه جاش کمی مونده و من خیلی ناراحتم و حرص می خورم
2 هفته پیش وقتی طبق روال همیشگیم (که روزی 3 - 4 باره ) از اداره به مهد زنگ زدم تا حال سلوا را بپرسم مسئول مهد گفت که خوبه اما یه اتفاق کوچیک براش اوفتاده ( من دیگه داشتم از پشت تلفن پس می افتادم ) گفتن پانیا و سلوا هنگام ورزش صبحگاهی به هم خوردن و لب سلوا ورم کرده و خون اومده، منکه داشتم دیوونه میشدم با لحن تندی به مسئولشون گفتم که من از شما خواسته بودم که سلوا و پانیا با هم ارتباط نداشته باشن و باهم بازی نکنند اونم گفت که توی ورزش دیگه با هم هستند و از اون به بعد جداشون می کنیم خلاصه لبای قشنگ و قلوه ای دخترم تا 3 روز درد می کرد و دردسر داشتیم اما چه کنیم که باز عاشق و دلخسته این پانیا خانومه
روزی که این اتفاق براش اوفتاد بابا امید اومد که دخترش را نصیحت کنه
،
بابایی ! دیگه با پانیا حرف نزنی ها ببین لبای نازتو اوف کرده قبلا هم لپتو زخم کرد
باشه دخترم با دوستای دیگه ات بازی کن آفرین خوب حالا بگو اسم دوستات
تو مهد چیه عزیزم ؟
سلوا : یه نگاهی به بابا امید کرد و گفت : پانیا ! .... نیکان که نیومده بود مهد !
من و امید داشتیم غش می کردیم از خنده این همه پند و اندرز 
****************
خاله المیرا داشت با انگشتای دستش اعداد را به انگلیسی به سلوا نشون می داد که
مثلا این one - این two - این three- این four - این five
خوب حالا بگو خاله جون این چیه ؟ سلوا : انگشت قیافه خاله : 
********************
همه چی را دوتا دوتا می خواد - هر چی بهش میدیم فوری میگه : دوتایی ،اکی دیگه
شعرهای : گنجشکک اشی مشی - دویدم و دویدم - توپ سفیدم - آقا خرگوشه -
توپولویم - لالایی - تمام شعرهای هنگامه یاشار را بلده حالا به جز شعرهای غیرمجاز
که اونارو از ما بهتر می خونه ماشاا..................................
طبق قولم می خوام عکس بذارم از این وروجک
************************
پی نوشت : اون خانم نیازمند با کمک شما دوستای خوب در تاریخ 6 آذر در بیمارستان امام خمینی با اینکه درد زایمان را کشید و خیلی هم دلش می خواست طبیعی زایمان کند اما بعلت درشت بودن نی نی نتونست و سزارین شد
همیشه از همه شماها تشکر می کنه و همه را دعا می کنه
بازم از همتون ممنونم و اجرتون با پروردگار بزرگ
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)
2سال و شش ماهگی سلوا گلی من
بازم 14 آبان اومد 33 ساله شدم اون موقعی که بچه بودم و حتی 20 سالم بود وقتی
می گفتن فلان خانومه 30 سالشه با خودم می گفتم وایی چه خانم بزرگیه 30 سالشه
حس می کردم که خیلی آدم کامل و پر از تجربه ای هستش !
اما الان که خودم به این سن و سال رسیدم می بینم نه بابا اونجوری ها که تصور
میکردم نیست هنوز هم خیلی چیزها را نمی دونم که باید یاد بگیرم
هنوز هم دوست دارم بچه بشم و کارهای بچه گانه بکنم و اصلا دلم نمی خواد بزرگ
بشم با اینکه خودم همیشه بچه عاقلی بودم و به قول مامان و بابام همیشه از سنم
بیشتر رفتار میکردم اما الان حس می کنم که شاید 33 سالم شده اما اصلا حس اون
را ندارم نمی گم خیلی جوونم احساس جوونی می کنم نه اصلا !
اما دوست دارم که کمتر از سنم رفتار بکنم تا جوون بمونم زمان داره مثل برق و باد
میگذره بدون اینکه چیزی ازش بفهمیم و لذت ببریم تا چشم بهم بزنم می بینم 40
سالم شده
فکرشو می کردم که روزی به این زودی ها سلوای عزیزم روز تولدم را تبریک بگه ؟
با اون زبون قشنگ و شیرینش برام شعر تولد مبارک و happy birthday بخونه ؟
دختر قشنگم دیروز که داشتیم روی مبل با هم بازی میکردیم و من پاهای ناز و رون های
مخملیت و ماساژ میدادم و تو هم کیف میکردی یه نگاه عمیقی به من کردی و گفتی:
مامان سمیرا کیلی دوست دارم ( خیلی دوست دارم) اصلا وصف حالم توی اون زمان
قابل گفتن و نوشتن نیست فقط از ته دلم برات آرزوی سلامتی و خوشبختی کردم
تقدیم به بهترین هدیه زندگیم
سلوا عمر من : می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : منم دوستت دارم عزیز دلم
هر گز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را
هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
*********************
3 و 4 آبان ماه هم با مامان و بابام و خاله الی و آرشی رفتیم چالوس
با اینکه هوا بارونی و کمی سرد بود اما واقعا به همه ما خوش گذشت مامان زیبنده و
بابا اسدا... خوب ما خیلی زحمت کشیدن
خدایا پدر و مادر بزرگم را همیشه سالم و سلامت نگه دار
بالاخره گذر عمره و پیری ، گاهی با خودم زمانی را که این دو بزرگوار نباشن
(گوش شیطون کر ) را تصور می کنم و تمام بدنم از ناراحتی میلرزه و با خودم می گم
که دیگه با چه انگیزه ای بیام شمال ؟ با چه دل خوشی شمال خوش بگذرونم ؟ اصلا
دیگه میام شمال؟ خدایا همه پدر و مادر بزرگها را در پناه خودت نگه دار و مال ما را هم
حافظشون باش
فردا هم عید قربونه - سالگرد قمری عروسی من و امید بعد از 10 سال که عید قربون
اسفند ماه بود حالا رسیده به آبان ماه جالبه
عید همگی مبارک انشاا... سال دیگه مکه تشریف داشته باشیم انشاا.....
*********************************************
5 آبان ماه هم سالگرد اولین سال عروسی خواهر نازم بود خیلی زود گذشت
از خدا می خوام که خواهر خوبم و همسر مهربونش آرشی ، زیرسایه پروردگار اول سالم
و بعد شاد و دوم با آرامش روحی و جسمی ، زندگی خوبی را تا 120 سال با همدیگه
سپری کنند و همیشه خوش و خوشبخت باشند و هیچوقت سختی ها و مشکلات
زندگی نتونه رنگ عشق زندگیشون را کمرنگ کنه . الهی آمین
الی جون این و فرموش نکن :
خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم های گذشته، فراموش نکردن عبرت های گذشته، غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده
****************************************************
امروز روز استجابت دعاست :
بیایم همه با هم برای سلامتی خود و خانوادمون و رسیدن به حاجات دلمون و برای شفای همه مریض ها مخصوصا کودکان مریض و برآورده شدن آرزوی مادرانی که دوست دارن طعم خوشمزه و شیرین و قشنگ مادرشدن را بچشند
دستامون را بالا برده و از ته قلبمون دعا کنیم تا شاید خدا به حرف دل یکی از ماها
گوش بده و استجابت کنه دعاهایمان را خدایا تو ارحم الراحمینی
**********
به زودی میایم با عکسها و کارها و خاطرات جدید سلوا
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)اولین جلسه اولیایی مهدکودکی سلوا نفس من
دیروز 24 مهر ماه از طرف مهدکودک جلسه روانشناسی و روانکاوی گذاشته بودن
خیلی خوشم اومد برای ما مامانهای که از صبح تا شب سرگرم کاریم و تو زندگی
هامون جایی برای رسیدگی به این مسایل نداریم عالی بود .
جلسه از ساعت 3 تا 4.30 بود اما تا ساعت 6 عصر طول کشید من خیلی استفاده
کردم با اینکه خیلی از صحبت هاشون را تو کتابها خونده بودم اما مرور دوباره مطالب و
یادآوری اون کارها و نحوه تربیت ها و رفتارهای درست برای من خیلی خوب و مفید
بود .
حالا قرار شده هفته آینده 2 تا تست یکی شخصیت و دیگری تست آی کیو از بچه ها
بگیرن نمی دونم اصلا الان برای این سن سلوا اینجور تست ها خوب و درست هست یا نه؟
اما از روی کنجکاویم و اینکه شاید سلوا را بتونم بهتر بشناسم دلم خواست که این
تستها براش انجام بشه چون اصلا اجباری در کار نبود .
عسل من روز به روز داره بزرگتر و عاقل تر میشه دیگه کامل و واضح حرف میزنه و
منظورش را به ما می فهمونه
خداراشکر مهد کودکش را دوست داره و صبحا به جز زمانیکه می خواد از خواب بلند شه
و وقتی که می خوام لباس بپوشونم خوب میره مهد
وقتی ازدستش عصبانی میشم و بهش می گم سلوا دختر بدی شدی ها
فوری می گی : چرا مگه چی شکوندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چند روز پیش داشتم تلویزیون نگاه میکردم و حواسم به اون نبو اومده میگه
مامان دیگه داری عصبانیم می کنی ها !!!!!!!!!!!!!
گاهی اوقات حرکات و حرفایی می زنه که من و امید همین طوری بهم نگاه می کنیم
و می مونیم که این و از کجا یاد گرفته
واقعا بچه های این نسل ماشاا.... خیلی آگاه هستند .
خدا همشون را در پناه خودش حفظ کنه . انشاا.................
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)گزارشی از کارهای انجام شده در خصوص پست قبلی
اول باید از تمام دوستان خوب و مهربون و خیر وبلاگیم که مرا توی این امر بزرگ تنها نذاشتن و با کمک های نقدی و جنسی خودشون توی این کار بزرگ خدا پسندانه سهیم بودن تشکر فراوان بکنم
با لطف و محبت های بی دریغ و بی منت شما، نوزادی بی گناه و مظلومی برای زندگی کردن در این دنیای بزرگ آماده میشود .
خدایا : ما را در هر مرحله از زندگیمون به یاد داشته باش و همراهمون باش و فراموشمون نکن که همیشه محتاج رحمت و مغفرت و توجهت هستیم الهی آمین
پروردگارا : هر کدوم از ما با قصد و نیت پاکی که در دلهامون هست قدم در این کار خیر گذاشتیم تا حاجات ما را بر آورده کنی پس ما در یاب
*****************
شنیده بودم یه مغازه سیسمونی فروشی سمت شهرزیبا هست که اجناسش
ایرانیه ،ولی کیفیت کاراش خوب و قیمتاشم مناسبه ، چهارشنبه عصری بعد
از برگشتن از سر کار و قبل از اینکه بریم خونه من و امید و سلوا رفتیم اونجا را پیدا
کردیم فروشگاه خوبی بود
کلیه لوازم اولیه برای نوزاد تازه متولد شده را گرفتم
از لباسهای زیر گرفته تا لباسهای رو و پوشاک گرم و حوله و پتو و پستونک و جوراب و
سرهمی و ...... که همه اینا حدود 120 هزار تومان شد به نظرم خیلی مناسب شد
برای ماههای اول و دوم تا شایدم سوم فکر کنم بتونن راحت سر کنن همچنین با توجه
به یکسری وسایلی هم که دوستان فرستادن فعلا وضعیت مطلوبه
البته از وسایل بزرگ به جز کریر که خودم داشتم هنوز وسیله ای دیگه ای تهیه نشده
است
مبلغ باقی مانده توی حساب خودم هست تا زمان بیمارستان برای کمک به اونها
هدیه کنم . بازم از همتون ممنونم دوستان
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)خیرین مهربون " کمک"
سلام
این پست صرفا برای کمک و نظر خواهی و راهنمایی از شما دوستان خوبم هستش
از اونجا که من از سال 85 وبلاگ داشتم و توی این مدت دوستای بسیار خوبی هم پیدا
کردم و هم من همشون و دور و نزدیک می شناسم و هم اونا منو
به فکرم اوفتاد که توی این امر خیر دوستانم را هم شریک کنم (البته اگه دوست داشته باشن )
تا ثوابش و دعای خیر آن پشت همه اونا باشه
حالا شرح مختصر ماجرا :
سرایدار ساختمانی هست که با خانمش در منطقه غرب تهران در یه سوییت 20 متری
زندگی می کنند و از همه لحاظ در حد پایینی می باشن حقوق ماهانه اش 230 تومانه
خودش و خانومش خیلی آدمای خوب و آبروخواهی هستن من اونا را می شناسم
خدا به انها فرزند دختری عطا کرده که آبان ماه امسال به دنیا میاد نگرانی الان ما (مخصوصا مادر و پدر )
سر مسئله بیمارستان و هزینه اون هستش چون هیچ بیمه ای نیستند و پس انداری
هم ندارن و چون تازه این کار را به سختی پیدا کرده نمی تونن برگردن شهرستان
خودشون و بعد از این ، سیسمونی اون بچه بی گناه که باید تا حداکثر تا 1 ماه دیگه
جور بشه
می دونم واقعا زندگی ها خیلی سخت شده و خود ماها هم خیلی راحت پول
درنمی آریم و سخت می کوشیم تا آسایش و آرامش برای خانواده هامون مهیا کنیم
اما در این بین لذت کمک کردن به افراد نیازمند خستگی کل سال ما را از تنمون درمیاره
چون اون حس قشنگی را که به آدم میده با هیچ تفریح و سفر و .... قابل مقایسه
نیست میدونم که این حالت برای همه شما پیش اومده و طعم شیرینشو چشیدین
خدا هیچ لطف و محبتی را که بنده در حق بنده می کنه بی جواب و پاسخ نمی زاره
انشاا..... هر چی از خدا بخواهیم بهترین اونو به همه ما هدیه کنه که اولین آن
سلامتی و بعد هر چی دیگه ..... که تو دل هم ما هست
الهی آمین
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)
در حال انجام " پروژه پوشک گیرون " مرواریدم هستم
پنج شنبه 17 شهریور ماه روزی که سلوا 2 سال و 4 ماه و 14 روزش بود ساعت 10.30
صبح بعد از اینکه صبحونشو خورد و می خواست مشغول بازی بشه ، دیدم که 2
تا چسبهای پوشکش و بازکرد و انداخت زمین هر چی بهش گفتم مامانی نکن جیش
می کنی ها !
گوش نکرد و گفت پوشک دوست ندارم !
منم بدو رفتم و یکی از شورت خوشگلاشو اوردم و پاش کردم و قرار شد که هر وقت
جیش داشت به من بگه منم هر 20 دقیقه یکبار بهش گوشزد میکردم
حس کردم خودش هم خیلی خوشحاله و احساس راحتی میکنه
من و امید ،هم خودمون و هم خونه را برای این موضوع مهم آماده کردیم و از همه بهتر
هم این بود که این 2 روزی که ما خونه بودیم برنامه خاص و مهمونی نداشتیم که مانع
کار بشه
منم برای اینکه دخملی را تشویق بکنم که بره دستشویی و روی تبدیلش بشینه هر
دفعه به عنوان جایزه یه عکس برگردون بهش میدم تا به دیوار حموم بچسبونه
اونم کلی ذوق می کنه و خوشش میاد فردای روز اول هم بعنوان کادوی پی پی
کردنش یه عروسک baby born که غذا میخوره و جیش می کنه و پستونک میخوره
براش خریدیم سلوا خودش فهمیده بود که ما از این مسئله خیلی خوشحالیم
و گاهی هم برای اینکه خوشحالی ما را بیشتر کنه هر 5 دقیقه یکبار الکی می گه
جیش دارم ما هم بدو بدو به سمت حموم
اما خوب سر کاری دیگه ! 
شب اول که خواستم پوشکش کنم به من گفت : پوشک مال نی نی هاس من بزرگ
شدم منو می گیداینطوری شدم !!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه که پروژه پوشک گیرون بدون اینکه ما خودمون بخواهیم یا اصراری داشته باشیم
از اون ساعت و اونروز شروع شد من خودم همیشه فکر میکردم که ما با سلوا در این
مورد دچار مشکل بشیم چون سلوا تا اون روز هیچ وقت نمی گفت جیش کردم یا دارم
اما گاهی خیلی به ندرت پی پیش را می گفت منم درنظر داشتم که بعد از پاییز و
زمستون ،برای بهار از پوشک بگیرمش دیگه به کلی از ذهنم خارجش کرده بودم و
بهش فکر نمیکردم اصلا تصورشم نمی کردم که اینطوری خودش برای پوشک گیری
و به این سریعی اقدام کنه خیلی سوپرایزمون کرد منکه هنوز تو شوک هستم و باورش
برام سخته که دیگه کوچولوی ما بزرگ شده دلم برای اونروزاش تنگ میشه
دیروز روز اولی بود که سلوا بدون پوشک مهد رفته بود توی مهد کودک به کمک مربیش
گفته بود :
مریم جون منم دیگه مثل مامان و بابام جیش می کنم ها 
آبرو مون و برد این وروجک شیرین زبون 
***********************
خدایا به خاطر داشتن مادر و پدرم که نفسهایشان روشنایی بخش زندگی ما ست و دعای خیرشان همیشه بدرقه ما شکرت
امید عزیزم :بابت تمام زحماتی که در زندگی مشترکمان می کشی بی نهایت سپاسگزارم و از پروردگار خواستارم تا بهت قوت و سلامتی بیشتر عنایت کرده و رحمت و مغفرتش را همیشه نصیبت گرداند و به من هم توانایی بدهد تا بنحوی گوشه ای از زحماتت را جبران کنم .
سلوای نازم ،دختر صبورم : از اینکه این برهه مهم از زندگیت را به خوبی و با موفقیت داری به پایان می رسونی خوشحالم وبه خود می بالم و از خدا تشکر می کنم ازش می خوام که در تموم برهه های زندگیت با امید به خدا همیطور بی ترس و بی باک ، پله های ترقی را طی کنی تا در آینده باعث افتخار من و پدرت باشی .
اندازه تموم قطرات باران دوستت دارم
امیدوارم خداوند هرگز لطف و کرامتش را از ما نگیرد و ما نیز آنچه باشیم که او می خواهد
خدایا ممنونم که دوستمون داری
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)دومین مسافرت هوایی پفک نمکی من
پيام هاي ديگران () link شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)
اولین روزهای مهد کودک دختر آسمونی من
یکشنبه 9 مرداد اولین روزی بود که سلوا رفت مهد کودک
صبح ساعت 7 بیدار شد و پیراهن خوشگل صورتی اش را با گل سرهای پاپیونی صورتی
و کفش و کیف صورتی اش را پوشید و دم در از زیر قرآن ردش کردم و خودش هم قرآن بوس
کرد و گفت الهی به امید تو و روانه کودکستان شدیم خیلی خوشحال بود و هی می گفت
می خواییم بریم مرسه وقتی رسیدیم خیلی خوب با مربیش رابطه برقرار کرد و رفت تو
کلاس ، بچه ها صبحانشونو خورده بودن اما نوشین جون (اولین مربی سلوا) براش
صبحانه اوورد و سلوا هم کمی خورد من از توی دفتر مهد با دوربین داشتم سلوا را
میدیم مدیر مهد دوربین را روی کلاس سلوا زوم کرده بود تا من بتونم ببینمش
خیلی دلم براش سوخت یه طوری غریب به همه جا نگاه میکرد و دنبال خاله نوشین
هر جا اون میرفت اونم دنبالش بود اشک چشمام و پر کرده بود و بغض داشت خفه ام
میکرد خیلی مظلوم و ناز شده بود خلاصه یک ساعتی اونجا بودم و سلوا و بچه ها رفتن
اتاق بازی به من گفتن برو نگران نباش هر چی شد به موبایلتون زنگ میزنم
تا ساعت 12.30 بیا دنبالش انگار داشتم توی استخر آب راه میرفتم اصلا نمی خواستم
ازش جدا بشم یه چیزی داشت قلبمو فشار میداد اما باید میرفتم چاره ای نبود
مهد سلوا 3 کوچه بالاتر از خونه مامانم اینا هستش از اونجا یه سر رفتم پیش مامانم
و بابام هر دوشون خیلی گرفته و ناراحت بودن همه اش حرف سلوا را میزدن و مامانم
گریه میکرد منم که خودم اوضاع بهتری نداشتم اما به اونا هی دلداری میدادم که برای
خود سلوا اونجا خوبه بازی می کنه آموزش می بینه شما هم که 2 سال زحمتشو
کشیدین بس نیست حالا هم یک کمی به خودتون برسید تازه سلوا که تمام وقت اونجا
نیست تا 12.30 هستش از فردا هم شما میرید دنبالش و می آیید خونه از 1 تا 4 عصر
هم وروجک پیشتونه اما اونا همچنان گریون بودن
ساعت 12 که رفتم دنبالش مربیش گفت تا ساعت 11 صبح خوب بوده اما وقتی بردیم
اتاق تعویض برای عوض کردن پوشکش انگار از اون تخته که بالا قرار گرفته بود خوشش
نیومده و شروع کرده به گریه کردن و اسم شما را صدا میکرد که سمیرا کجایی! بیا!
ناهار هم ماکارانی داشتن انگار بد نخورده بود و میان وعده اش را هم که سیب با نخ
بود و گیلاس یه ذره خورده بوده وقتی اومدم پایین پله ها تا از مربیش تحویل بگیرم
ذوقی کرد و بهمن گفت مامان سمیرا اینجا مهد کودکه ها
همدیگرو بغل کردیم و من بوس بارونش کردم کمی از استرس و نگرانیم کمتر شده بود
خدا را شکر روز اولی خوب بود ولی یه مورد جالب داشت
از سلوا پرسیدم مامانی با دوستات بازی کردی خوش گذشت ؟ یه دفعه برگشت به
من گفت : سلدا گریه کرد بعد خانمه گفت هیسسسس _
منو میگید اینطوری شدم
اما بعد که با امید حرف زدم که حتما به مربیش می گم
گفت که نه بذار به نظم اونجا عادت کنه اونا هم که نمی تونن هیچی نگن منم فعلا
بی خیال شدم اما خیلی به من بر خورد !!!!!!!!!!
روز دوم : صبح من و امید بردیمش و تا رسیدیم دم در مهد خوشحالی کرد و مرسه
مرسه (مدرسه)کرد اما وقتی من و سلوا رفتیم توی مهد بغض کرد و اشک تو چشماش
پر شد و گفت مامانی تو هم بیا خلاصه من و سلوا و مربیش رفتیم محوطه بازی
سلوا تا مشغول سرسره بازی بود مربیش گفت زود برید منم سریع رفتم و 30 دقیقه ای
بیرون مهد تو ماشین با امید نشستیم تا ببینیم اوضاع چطور میشه که خدا را شکر
خوب بود ما رفتیم سرکار
و ظهر هم ساعت 12.30 مامان هایده و بابا مهدی رفتن دنبال سلوا سلوا تا مامانم و
می بینه خیلی خوشحال میشه و می پره بغلش و تا خونه حرف زده و شعر خونده
اما اصلا از صبح مثل اینکه هیچی نخورده بود نه میوه نه صبحانه فقط کمی ناهار قورمه
سبزی خورد اماتا رسید خونه به مامانم گفته صبونه (صبحانه ) می خوام
مامانم هم خدا عمرش بده نون چالوس (که مامان زیبنده مخصوص برای سلوا می پزه و
سلوا هم عاشقشه ) + پنیر + هفت مغز + چای با عسل براش آمده کرد و سلوا هم
که انگار از قحطی اومده بود سیرمونی نداشت مامانم می گفت آتش نشونی
خبر کنید الان می ترکه 
الهی فداش بشم انگار هنوز تو مهد روش نمیشه غذا بخوره حتی هنوز پی پی هم
نکرده نمی دونم شاید اولشه اینطوریه
روز سوم هم که امروز باشه صبح خیلی بد و با گریه از من جدا شد وقتی رسیدم شرکت
زنگ زدم اونا گفتن تا یک ربعی گریه کرده اما بعدش بچه ها اومدن خوب بوده و بازی
کرده تا الان که ساعت 12.30 هستشومامانم اینا رفتن دنبال سلوا 5 دفعه زنگ زدم
و حال دخملی را پرسیدم و خدا را شکر گفتن خوبه نمی دونم راست میگن یا نه
اما در کل به مادر استرس اصلا وارد نمی کنن
در مجموع در عین حال که نگران خورد و خوراک و بهداشت و مریض نشدن سلوا هستم
اما از جهاتی هم خوشحالم که هم سلوا سرش گرمه و هم پدر و مادرم لااقل 5
ساعتی استراحت می کنن و آرامش دارن و صبح هم با استرس از خواب بیدار
نمی شن .
خدای عزیزم همیشه مواظب و یاور ما باش
خداوندا، همیشه و هر لحظه سلوای منو در پناه خودت
حفظ بفرما الهی آمین
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)فردا اولین روز مهد کودک رفتن گل بهارم
دیشب تا صبح کابوس دیدم و نگران بودم دیگه من و امید تصمیم گرفتیم سلوا را
از فردا بذاریم مهد کودک
2 ماه قبل مهد را دیده بودم و بدم نیومده بود امروز صبح بعد از اینکه سلوا را به مامان
و بابام تحویل دادیم دوباره رفتم درب مهد کودک 2 تا پدر با ماشیناشون جلوی مهد بودن
ازشون در مورد مهد پرسیدم یکیشوون اظهار رضایت میکرد و اون یکی گفت که تازه 1
هفته است که پسرشون اوورده و نظری نداره
از صبح تو اداره هم دارم شماره بهزیستی می گیرم هی منو از یک مرکز پاس
میدن به یه مرکزه دیگه ! که خانوم این مهد مال ما نیست مال مرکز دیگه است
خلاصه بعد از 1 ساعت در به دری بالاخره مسئولش را پیدا کردم که قبول کرد مهد
زیر نظر اوناست !!!!! ازش می پرسم خانوم ببخشید این مهد از نظر شما چه جوریه ؟
خوبه ؟ با اون لهجه رشتیش با کمال خونسردی میگه : خانوم شما باید از اولیا
بپرسید نه از ما ! ما وقتی برای بازدید میریم 1 روزه و همه چیز هم خوب و عالی نشون
میده اما اونایی که هرروز اونجا میرن و میان بهتر همه چی را می فهمن و می توانند
جواب بدهند برو از اونا بپرس !!!!!!! (خیلی کمک کرد زحمت کشید؟)
اینم از مملکت گل و بلبل ما !
من نمی دونم والا مسئولین برای چی اونجا نشستید ، کارتون چیه ، شما مگه
نباید یه بازدید همیشگی داشته باشید تا خودتون اوضاع مهد دستتون بیاد و خودتون
جوابگوی اولیای نگران باشید واقعا که !!!!!!!!!!!!!!! خسته نباشید
دارم از عصبانیت می میرم
فقط همه چی را به خدا سپردم و ازش می خوام که دخترم ، ناز گلم ، عزیزم ،عشق
زندگیم را درپناه خودش سالم نگه بداره و این بره از زندگیش را به خوبی پشت سر
بگذاره الهی آمین
پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ - سمیرا مامانی سلوا (کفشدوزک ناز)


